
+ زیر نور آفتابی که از پنجره به داخل اتاق سر کشی کرده دراز کشیده ام. چشمهایم را بسته ام و گوش سپرده ام به صدای جمع کردن برگهای خشکیده حیاط که پدر آرام به پنجره می کوبد و می گوید آماده ای؟! می گویم هنوز نیم ساعت دیگر باقی مانده. می گوید اگر از اتوبوس جا بمانی دیگر اتوبوس گیرت نمی آید؛ در دلم آرام می گویم خدا کند به اتوبوس نرسم. +اعتراف 1: دوری از خانواده، دلیل خوبی شد تا قدر بدانم حضور انسانهایی را که بی ریاترین محبتها را ارزانی ام داشته اند. + اعتراف 2: هنوز نرفته ام دلتنگ شده ام. و این دلتنگی ...
ادامه مطلب